2749
تاریخ انتشار : 15:25:33 , 1395/06/18    ارسال به دوستان |    نسخه چاپی  
هنر و ارزش‌های حیاتی
چالش‌ها و معناها در ساحت هنر
سهراب هادی: آنچه دشمن هنر و ادبیات است، انحطاط و آشفتگی فرهنگی و اجتماعی است و نظامی است كه ذهن‌ها را و ذوق‌ها را ساده‌پسند و كم توقع پرورش می‌دهد و دریافت و آموزش و فهم و شناخت از هنر را تا حد سرگرمی پایین نگه می‌دارد.
به گزارش ايوانا: يكي از اصولي‌ترين زمينه‌هايي كه جاي بحث مفصل و ريشه‌اي دارد قلمرو روحي هنرمند در خلق هر اثر است، كه شايد بهتر باشد آن را تجارب روحي هنرمند بخوانيم. هنرمند در تنهايي‌هاي خويش و در بريدگي‌هايش از جامعه، كسب معنا از كثرت اجتماع و در كسب فيض از جمع، امكان بسط وجود و جذب روحي در خلاقيت را مي‌يابد، اين ارتباط فقط در محدوده‌ يك مرز قراردادي جغرافيايي مصداق نداشته و حتي در خارج از حدود هر مرزي نيز رعايت و قابل اجراست و چنان است كه ذراتي از وجود انساني، مانند جذب غبار به جانب كانون نور است كه نسيمي از آن هم به جانب هنرمند مي‌وزد.

در هنر، ذاتِ اين دو نيرو جدا از هم نيست. "فرهنگ و هنر"، كه جزئي از مجموعه‌ تفكري و وجود روحي در انسان‌ هستند و هنر كه از پيكره‌ فرهنگ است، به تنهايي هم هدف خلاقيت و هم وسيله‌ خلاقيت را مي‌سازد.

از آنجايي‌كه هنرمند نيازمند آن است كه نگرشي فرهنگي داشته باشد و ممكن است در دوره‌هاي خلاقيت و در وجود فرهنگي خويش به آفرينش‌هايي نايل آيد و هنر، بيان انديشه‌‌هاي فرهنگي هنرمند باشد. در حسرت دنياي برتر، همان تعالي انديشه را براي رسيدن به مقصد نهايي خود هدف قرار داده و در جستجوي آن غايت ذهني كه پيكر وجودي و ذهني عالي است حركت هنرمندانه‌ او صورت مي‌پذيرد. اين جوشش فكري بر مبناي هر جهان‌بيني كه استوار شود، بازتاب آفرينش هنرمندانه و نيز بر مبناي همان انديشه صورت مي‌يابد. امّا، اين بستگي تام به معناي ذات و تفكر هنرمند نيز دارد. امّا، از آنجا كه هنر طبايع را تلطيف مي‌كند و تحرك و شور را به سوي برتري برمي‌انگيزاند، اين رفتار هنرمندانه، همان مبناي پيدايش نگاه متعالي نيز خواهد بود. پس، معنا و مفهوم و تأثير و كيفيت و كميت آفرينش و خلاقيت هنري را نيز بايد قدري دقيق‌تر بازشناسي نماييم و بهتر بشكافيم و بدانيم آيا صرف آفرينش هر اثر، همان بيان آزادي در آفرينش است؟

حد و اندازه و حدود معني در شاهكارهاي هنري، محدود و قابل اندازه‌گيري نخواهد بود و در دوره‌هاي پديد آمده‌اي كه از آزادي به معناي هنر و بيان انديشه رسيده است، در آنها خبر و ذكر مستقيمي وجود نداشته است و هرگاه هنرمند در دوره‌اي از دور‌ه‌هاي انحطاطي تاريخي زيسته است كه حتي در شمارِ منحط‌ترين دوره‌هاي فرهنگي شمرده شده است، ظهور آفرينش و ذكر خلاقيت‌هاي هنرمندانه‌اش افزو‌ن‌تر بوده است و هيچ‌گاه امر حاكميت، مانع از بروز خلاقيت‌ها در هنر نبوده و بيشتر بايد به اين گمان معتقد بود كه هنر و پرتو وجودي هنرمند كه موجوديت آن در ذات هنر نهفته است را در مصداق‌هاي اجتماعي آن بايد جستجو كرد.

آنچه دشمن هنر و ادبيات است، انحطاط و آشفتگي فرهنگي و اجتماعي است و نظامي است كه ذهن‌ها را و ذوق‌ها را ساده‌پسند و كم توقع پرورش مي‌دهد و دريافت و آموزش و فهم و شناخت از هنر را تا حد سرگرمي پايين نگه مي‌دارد. كمبود معنا و عدم آرامش از بيان آزاد در مفاهيم‌هاي گفتاري در ادبيات و بكا‌رگيري تمثيل و اشاره در هنرهاي تجسمي ثمره‌ي وجود چنين نظام و سياست‌هاي فرهنگي‌ هستند، كه اگر با انحطاط در فرآيند‌هاي هنري همراه نباشند، حداقل مي‌تواند به‌گونه‌ي بازدارنده‌اي، سبب عدم انگيزش در آفرينش‌هاي هنري گردد و در همين محدوده، مي‌توان گفت كه طبع و ميزان چگونگي دريافت معنا در آثار هنري تابعي متغير در قانون "جهد و مانع" است و چون در حركت به مانع برمي‌خورد در خود نيرويي برمي‌انگيزد. که مصداق آن در آفرينش‌هاي هنري هر جامعه ساده‌پسند و ساده‌آفرين در هنر، همانند تشك پنبه‌اي كهنه‌اي است كه هرحركتي در برخورد با آن، وا مي‌رود. و براساس اين استدلال و انديشه، هرحركت و چگونگي فراز و فرود آن برمي‌گردد به قابليت‌هاي جذب در جامعه و ضريب استحكام وجودي هنرمند در بافت فرهنگي و ذهنيت اجتماعي او که همواره، ارزش‌ يك اثر هنري از روي قوت اثرگذاري آن سنجيده مي‌شود. البته، اين يك واقعيت مسلم و آشكار است كه هر اثر هنري هرچقدر اثر گذارتر و عميق‌تر باشد، مؤثرتر و ارزنده‌تر نيز خواهد بود. ولي، تأثير و هم‌سويي نيز با بروز اجتماعي خويش دارد. و همانگونه كه در ابتداي اين گتفار به اشارتي گذشتيم، بافت ذهني و منطق انديشه‌اي و دريافت‌هاي مكاني و جهان‌بيني هنرمند، استوانه‌اي است كه هر اثر هنري بر پايه‌ي آن استوار مي‌گردد. كه اين، همان تأثير نجيبانه، انسان‌دوستانه و رو به سوي تعالي را مي‌تواند، مدافع باشد و اثرش چنان مطلوب و انساني است كه مي‌شود به بارش دانه‌هاي باران بر جسم خاك تعبيرش كرد كه هر دانه، ذره به ذره‌اش به جسم خاك فرو مي‌رود و رويش و بركت و شادابي را به ارمغان مي‌آورد. اين چنان ارزشي، در هنر قابل دفاع است كه قابليت رويش را در ذهن هر بيننده و هر مخاطب مي‌جوشاند و جداي اين تأثير، تأثير همسان‌پذيري و رگباري و شتابنده را نيز دارد كه همان صفت چشم‌گير و يا خيره‌كننده درباره‌اش صادق است و طبيعي است كه انسان به جانب اثري در هنر كشانده مي‌شود كه جانب مدح اميالش را گرفته است که همان زبان هنر باشد كه هنرمند خواسته‌هايش را در آن گفته است و اين بدان معني نيست كه يك اثر هنري جاودانه و ارزنده و يا حتي يك اثر هنري ساده باشد. هرگاه يك اثر، مفهوم اسمي هنر بر خود گرفت، همواره مي‌بايست از شأن و اعتبار و مرتبه‌اي در انديشه و فرم برخوردار باشد و حتي، شيوه‌ي گفتارش بايد از قابليت خاصي بهره‌مند گردد كه يك مليت خاص و مجزا، به آن بخشيده است كه در مفهوم شناخت آثار، آن را شكلِ ارائه يا فرمِ اثر مي‌گويند.

اين چگونگي عرضه در شكل، همان مفهومي است كه اثر هنري را از يك اثر غيرهنري تميز مي‌دهد. دو اثر ساخته شده در يك دوره‌ي تاريخي، اگر ادبي‌ يا هنري باشند كه با محو يكي، ديگري جاودانگي بيان و اسطوره‌اي همان مقطع تاريخي را داشته است. زيرا، شيوه‌ي نگارش و يا ساخت آن به‌گونه‌اي است كه در هنگام مجزا كردن شكل و فرم و محتوا هريك از آثار، فرمي ديگر را به‌خود مي‌گيرند.

هنگامي‌كه يك آفرينش صورت مي‌گيرد، فرم و انديشه توأم بوده و چگونگي تفكيك و قائل شدن مرز در بين انديشه و نحوه‌ي ارائه، چندان ساده و سهل ناست و آنكه معني صورت را مي‌گويد اثر صوري دارد و آنكه انديشه را بياني خوب دارد از ارزش محتوايي برخوردار است، لذا به هيچ وجه نمي‌توان در اثر هنري مدعي بر اين ادعا شد كه فرم مهم‌تر است يا مظهر و صورت اثر، فرّ آراسته، بدونِ مظهر، به‌خودي خود، مظهري ندارد و چنانچه بكار گرفته شود، معناي آراسته‌اي از آن نمي‌گيريم. امّا، وقتي كه مي‌گوييم آرايش لفظي و بيان در فرم زيبا و مناسب، پسنديده مي‌گردد. منظور تزئين نيست. بلكه، طرز بكار گرفتن فرم مناسب است تا به‌كار بردن تمثيلات و استعاره‌اي مناسب و گويا عبارتي نافذ و مؤثر و با درايت بيان كرده باشيم و هنر معاصر هم بي‌نياز از اين نيست كه نافذ و گويا و عميق باشد.

به لحاظ رشد و گسترش جوامع و وسعت يافتن پديده‌هاي زندگي براي انسان معاصر، افزايش ارتباط انديشه‌اي و كنجكاوي و ناظر بودن بر وسعت زندگي امروز كه ربط‌ها و خصوصيات تفكري خارج از محدوده‌هاي قراردادي جغرافيايي را با سهولت بشناسد و بفهمد، نوع فكر و اثر هنري، عميقاً و به سهولت در فهم معنا کمک مي‌كند. و هر اقدام را در نزد قوم ديگر حتي دوردست‌ترين نقاط جهان، قابل تصوّر مي‌سازد. و مشتركات ذهني انسان معاصر برحسب اينكه مجراي ارتباط تفكري آنها بر پايه‌ي رسانه‌هاي تصويري و دستگاه‌هاي شنيداري و تصويري استوار است. عموماً انسان معاصر خود را با وسعت و گستردگي جهان، نزديك و ملموس مي‌داند. از اين رو، منشاء تفكرها متشابه‌اند و هيئت و انديشه متفكرين و هنرمندان گونه‌هاي متفاوت فرهنگي در مكان‌هاي گوناگون دلبستگي‌هاي مشابه دارند و دريافت‌هاي مشترك در آثار هنرمندان منعكس است و ادبيات و هنر تطبيقي از اين داد و ستدها، مشتركات ذاتي و ذهني، بهره مي‌برد و دامنه‌ي ذهن هنرمند را بسط مي‌دهد و گاه كنجكاوي را سيراب مي‌كند و از طريق مقايسه مخاطب را به شناخت عميق‌تري رهنمون مي‌شود و ادبيات و هنر در هر فرهنگ قادر است علاوه بر اين ارتباط در جهان براي هميشه جنبه‌هاي حساس و حالت‌هاي خاص شورانگيزي داشته باشد كه درمي‌يابيم چگونه مردمان مختلف در سرزمين‌هاي گوناگون، كام‌ها، ناكامي‌ها، بيم‌ها و دلبستگي‌هايي آشكار را در هنر بيان مي‌دارند.

اركان هر اجتماع را واحدهاي انساني تشكيل مي‌دهند، اما ديرين سخني است، زيرا كيفيت آفرينش اين واحد با ديگر آفريدگان تفاوتي خاص دارد. آفريدگار، اين واحد را به شرف خاص عقل و انديشه مشرف داشته و در زمين خليفه‌ي رحمانش خوانده، همچنين قاعده‌ي اين مثلث را انديشه و تفكر پي ريخته كه بقاي بشريت نيز بر آن نهاد شده است.

اما، دريغا كه از آغاز سير حيات، اين انديشه در مسير تاريخ به سرگذشتي بس غم‌انگيز محكوم گشته است و يكي از كهن‌ترين موضوع‌هاي دلخراش تاريخ انسان است و با پيشروي‌ها و واپس ماندگي‌هاي جوامع مختلف حكايت‌هاي جانگداز از او فراهم آمده است كه اينجا جاي آن نيست. مگر اينقدر مي‌توان گفت كه براي سنجش شخصيت و تفكر انساني و تشخيص ارزش حياتي او مي‌بايست تجزيه و تحليلي همه جانبه را در تاريخ فرهنگ و هنر معاصر و كهن داشته باشيم. اما، مكان اين تشخيص و تحقيق، دلبستگي تمام به ميزان رشد فرهنگي، هنري و استعداد‌ هريك از آحاد جوامع بشر در هر زمان دارد و لازم است كه ريشه‌ي تشخيص آن سنجش‌ها را درون فرهنگ‌ها، قوانين، نظام‌ها، دين ها، سياست‌ها و آداب و سنن‌ها جستجو كنيم.

ظهور انديشه و ايدئولوژي اسلام در جهان، اين پديده را به هر زميني كه رساند مردماني تازه به گونه‌ي فهم و ادراك اجتماعي خود با شيوه‌ي و سنن و تمدن خويش پذيرايش شدند، اما از همان ادوار كهن هوشمندي و خردمند بودن و توجه به پرورش و آموزش دانش‌ها و هنرها و حتي فنون شكارگري و جنگ براي ارزش‌هاي متعالي در جايگاه والاي انديشه‌ي اسلام موج زده است. و آئين‌ هنرهايش بر پايه‌هاي عقل، اجتهاد و استقلال انديشه و عمل قرار دارد و به‌خوبي در يافته‌ايم كه خلوص نيت و تفكر عالي انساني از شاخص‌هاي هنر اسلام و مسلمانان در طول تاريخ است و از تاريخ هنر جدايي ناپذير بوده است. خلاق گيتي، سه نيروي حياتي يك انسان بلند مرتبه را به هنرمند مسلمان عطا كرده است.

اولين و گرانقدرترين آنها، بنيان مرصوص و ساختمان مغز و معنويت انسان متعالي است و حق استقلال كامل تفكر و وجدان بدون امر ديگري و آزادي اراده و انتخاب در كردار و گفتار است. هنرمند مسلمان مستقلاً و بي‌دخالت ديگري مسئول عمل خويش در پيشگاه خداوند است، زيرا نعمت عمل و انديشه را آفريدگار در يك واحد كامل آفرينش به او سپرده است. تا همه‌ي نيك و بد را خود بسنجد و خود عمل كند.

دومين حق، وجوب كسب دانش‌هاي هنري است، اعم از دانش و فرهنگ و هنر فضائل اخلاقي و كمالات انساني و صورت شناخت، يعني كسب موقعيت و فضيليت فرهنگي در هر كجاي جهان، حتي در اقصاي چين.

و سوم حق، استقلال انديشه است. اين اصل به صورت گسترد‌ه‌ي متعالي آن تا جايي كه در روابط اجتماعي تعيين‌كننده معني باشد، آن را به حكم قوانين الهي و اصل فضائل اخلاقي هنرمند مي‌شماريم تا وجودش به زيور آن پيراسته و آراسته گردد و جملگي توانايي‌هاي هنرمند، تجلي‌دهنده‌ي ارزش‌هاي متعالي باشند و هنرمند با اراده‌‌اي مستقل، دوش‌به‌دوش انسان‌هاي آزاد انديش در پايه‌گذاري ارزش‌هاي اسلام و در بيان و تبليغ آن كوشا گردد. و در پذيرش مفاهيم و ترويج هنر كه با بذل بي‌دريغ اسلام آبياري مي‌شوند با شهامت و اثبات وجود رسولان، در همه‌ي معاهده‌هاي روحي از خود خيزشي الهي داشته باشد.

سال‌هاي گذشته براي هنر انقلاب اسلامي سال‌هاي تجربه و تعمق بود و در اين دوران كوران شديد و تعويض قالب‌ها و معني، آزمايش‌هاي گوناگون را به‌خود پذيرا شد و جاي آن دارد كه تحليلي در مدار دروني هنر امروز صورت پذيرد.

در اين سال‌ها هنرمنداني كه تجربه‌ي بيشتري در هنر معاصر داشتند، هنر را از خطرات ناشي از دوران انتقال رهانيدند و در پذيرش مفهوم هنر امروز و قوت بخشيدن به نظم فرهنگي در هنر معاصر و بيان هنري آن به كوشش‌هايي دست يافتند.

پاره‌اي از اين تجربه‌ها مفيد و پاره‌اي هم چه براي هنر و چه براي هنرمندگران آمد، اگر سال‌هاي پشت‌سر گذاشته شده را براي هنر معاصر، دوره‌ي آزمايش هنر نوين اسلام نام گذاريم، به بياني دوره‌ي گريز از مركز بوده است و در بيان‌هاي اسطوره‌اي، رجعت به مفاهيم عميق و ريشه‌دار فرهنگ اسلامي را كمتر در هنر معاصر مشاهده كرده‌ايم.

اين دوره، شامل گونه‌گوني فرم‌ها و گرايش‌هاي جديدتر هنري است و يحتمل دوره‌ي پا گرفتن رگه‌هاي هنر اصيل و از آن جمله، پيدايش بيان ارزش‌هاي ايثار در هنر است كه از روي ارزش‌ها، قراردادها و پلان‌هاي اجتماعي صورت گرفته است. و به عقيده و نظر بعضي از منتقدين به آساني نمي‌توان اين رگه را به فراموشي سپرده و يا اين تلاش‌هاي اميد آفرين را از روي خودخواهي و غرض‌ورزي ناديده انگاشت.

هنرمندان در اين سال‌ها توانستند از تجربه‌هاي ديگر هنرمندان کلاسيک به سود نوعي از هنر كه خود بدان معتقد هستند يعني "بيان مفاهيم فرهنگي" و بكارگيري "هنر شديداً اجتماعي و انساني" باتوجه به حقانيتي كه در اين معني مي‌بينند بهر‌ه‌گيري كنند.

لازم به ياد‌آوري نيست كه گرايش و توجه هنرمند به لايه‌هاي فرهنگي جامعه و رويه‌ي بيان ارزش‌ها و نظام ارزشي هر فرهنگ، خود زمينه‌ي بكارگيري عوامل فزاينده و نيروهاي فرهنگي را فراهم مي‌آورد و از طرفي بسياري از هنرمندان نيز در همين محدوده‌ي زماني، سطحي‌ترين و روبنايي‌ترين مسائل جامعه را به انتخاب هنري كشاندند و به فرهنگ برخاسته از مردم كه سنتي هم هست ارج ننهادند.

گذشته از اين، بعضاً هنرمنداني نيز از همان سال‌هاي پيش دور تسلسلي مي‌پيماند و روابط‌شان و آدم‌هايشان را در مبادلات پاياپاي عاطفي و اجتماعي خلاصه كردند و فرهنگ را براي حفظ داشتن نام مشاهير و يا دشنه به دست‌هاي تاريخ به محبس حافظه و سينه سپرده‌اند.

هنرمند امروز به مناسبت قرار گرفتن در محدوده‌اي خاص از تاريخ و بطوركلي هنرمندان در برخورد با ابعاد پيچيده‌ي فرهنگ و مسائل اجتماعي، است كه هنرمندانه با آن مواجهه شده و مراحل انتقال مفاهيم فرهنگي در محدوده‌ي اجتماعي و همراهش در محدوده‌ي ادبيات و هنر به مفهوم عام به شكل تعارض با قوانين فرهنگي در تحولات اجتماعي روبرو مي‌شوند.

چون به ديده‌ي انصاف بنگريم بايد معترف باشيم كه تازه‌گي‌هايي در هنر معاصر پيش آمد كه مايه‌ي اميد است و پيچ و مهره‌ي هنر استعماري گذشته را سست كرد و اين موضوع عنوان شد كه گفت و شنود بين هنرمندان و جامعه جريان يافت و مراكز هنري و تالارهاي نمايشي رونق بيشتري گرفت و آن حالت مجلس ترحيمي كه هنر در آن از مدت‌هاي پيش شكل گرفته بود، از بين رفت.

خاستگاه اجتماعي هنرمندان و روبرو شدن با تجربيات هنري نوين ايجاب مي‌كرد كه همه‌ي چاره‌انديشي‌ها متوجه "كيفيت و نه كميت" در اثر باشد و اين، در جهت همان مشي است كه ضرورت هنر انقلاب اسلامي ايجاب مي‌كند. يعني خيره‌كردن چشم‌ها با حفظ كيفيت و نه كميت آمار آثار هنري، با اين حساب، نه تنها ظرفيت مراكز هنري افزايش يافت، بلكه مراكز تازه‌اي نيز شروع به كار كردند. درست، آنگونه كه قانون واكنش ايجاب مي‌كند.

به‌غير از هنرمنداني كه صميمانه در تلاش كسب آزادي براي هنر كوشيدند و خاك رخوتناك محنت‌آباد هرزمان را به جوهر پاك و نجيب هنر تبرّك بخشيدند و شدائد و مصايبي كه در دهه‌هاي پيش بر هنر اين سرزمين نازل شد هيچ تغييري در عزم ايشان به‌وجود نياورد، مابقي دعواها و قيل و قال‌ها هميشه بر سر همان لحاف معروف بوده است. و اگر قبول كنيم كه هنر، مزاج هنرمند را مغرور مي‌كند. دراين‌صورت، تمركز هنري در هر قوه‌اي هم كه باشد، به‌هرحال نتيجه يكي است.

و اما احتمال آن دارد كه تمام كهنه‌كارهاي بازار هنر طلبكار شوند و همه‌ي آنهايي كه بيست و چند سال غاشيه‌كش "هنر براي هنر" بوده‌اند و به عبوديت تسليم سر به آستان ماديات و دنيا سائيده‌اند و تمام آنهايي كه همه‌ي انحرافات فرهنگي و هنري گدشته را به محضر مداهنه و مجامله و تأئيد و تصديق بلاتصور گذاشته‌اند و بالاخره تمام آنهايي كه در بيش از ربع قرن اخير، استاد ما هر پاپوش‌هاي هنري بوده‌اند و حتي كوچك‌ترين صدايي در اعتراض به هجوم فرهنگ‌هاي بيگانه نداشتند و آنها كه همواره نان را هنرمندانه به نرخ روز خورده‌اند، هم؟!

اين جمله‌اي است معروف، كه يكي از علائم بارز سقوط و انحطاط يك جامعه اين است كه هنرمندش به آنچه مي‌گويد ايمان و عقيده نداشته باشد، اين حالت را مي‌توان به رأي‌العين در آثار بسياري از همين دست هنرمندان گذشته مشاهده كرد. و نيز مي‌توان ديد كه در چنين حال و هوايي هنر چگونه به ابتذال كشيده مي‌شود؟ و تجربه در تاريخ هنر نيز نشان مي‌دهد كه هيچ‌چيز بدتر از ابتذال هنري به هنر لطمه نزده است، يعني ابتذال هنري به مراتب بدتر از اختناق هنري است و همان ابتذال هنري است كه محيط را مستعد اختناق هنري مي‌كند.

البته، فرق است ميان هنرمندي كه از سرسيري و از روي تفنن به هنرنمايي نشسته است و هنرمندي كه دلشوره‌اي، انديشه‌اي، اضطرابي يا نياز به گفتن، او را به خلق آثار هنري وادار مي‌سازد. آنكه مي‌خواهد سرگرم شود، بهتر است فال قهوه بگيرد و يا بهتر از آن، جدول حل كند. اما، درد، درون هركس را كه مي‌خورد، اگر نگويد، منفجر خواهد شد. نياز به گفتن از سردرد، چنان است كه اگر "نگفت" يا "هيچ نشنيد"، پا به صحرا مي‌نهد و چاهي را مي‌جويد و سر را تا سينه درون چاه فرو مي‌برد و حرفش را و شعرش را و كلامش را و رنگش را در چاه مي‌ريزد و رازش را نيز با او مي‌گويد. و درونش را هم و از همين‌جاست كه دانسته مي‌شود. "حلال گفتن"، "حلال شنيدن" و "حلال خواستن" در حلال‌زادگي انديشه‌ي هنرمند است. و حلال گفتن هنرمند بسته به اين است كه در نُطفه‌ي انديشه‌اش، دردِ پاكِ "انديشيدن" باشد و نُطفه‌ي پاك در هنر را نياز به شناخت زبان و درد جهان است. اين كودك مبارك، كجا تولد مي‌يابد يا از بُنيان انديشه‌ي كدام هنرمند كه مادر ذوق و قريحه است، شير پاك مي‌نوشد؟! كدام اصول و مواظبت‌ها را مي‌جويد؟! همان اصولي كه پيشينيان از "ارسطو" تا "ابن‌سينا" و "شمس" و "قيس" و "خواجه‌نصير" و متأخرين از "مايا كوفسكي" تا "پل‌الوار" سفارش‌ها كرده‌اند و از اينجاست كه معلوم مي‌شود هنر با همه‌ي معنايش چندان هم كه عده‌اي به‌ويژه از معاصرين، سهل گرفته‌اند، و بي‌هيچ مايه‌اي، فطير پخته‌اند، ناست! اگر، در حلال‌زادگي انديشه و نطفه هنر بعضي يا بسياري از هنرمندان متقدم حرف است كه براي دريافت صله و اسب و استروديگدان و آلات خوان، ساخته‌اند و گفته‌اند، هنر بسياري از معاصران نيز از جاي ديگر لنگ است، اگر هنرشان به سفارش زمان است و معناي زمان نيست، پس هنر زمان نيست و اگر نطفه‌اش هم حلال است، اما سخت ناتندرست و بيمار است، اما هميشه بوده‌اند هنرمنداني كه نياز زمان و درد جهان را شناخته‌اند و هنر، همين جنس از هنرمندان است كه بر اثر افراط در صورت‌سازي و صورت‌گَري و فرماليسم، مخاطب را خسته و بي‌تفاوت كرده است. و چنين است که هنر در مسيري تازه و راهي قرار مي‌گيرد و آن را نُطفه‌ي عطفي مي‌يابد و اينك حضور هنرمند معاصر را با تجربه‌ي چند ساله‌اش هنري مي‌بايد كه دل دريده‌ي سنگ را تپيدن طلبد و ديده‌ي بسته‌ي تنگ را دريدن بايد!

اما، هنر، زاده‌ي حقيقت است و هنرمندي كه به ارزش كلمه و پيام پي برده باشد و روحش از آگاهي و مسئوليت لبالب گردد، چراغ به دست و درست مانند پيامبران، غم بي‌راهي و بدراهي جهانيان را مي‌خورد و مردمان را همراه مي‌گردد و در تعهدش در هر كرانه، در "آمريكاي لاتين" يا در "آفريقاي سياه"، انديشه را به هر زبان كه بگويد و تصوير كند و يا پيام را به هر خطي كه بنگارد و بنويسد، اگر زبانش هم از بيان بايستد، قلبش با مخاطب خواهد تپيد و كلام آخر، همان اشاره به آگاهي در هنر است كه هنرمند بداند كه چه جنگ‌افزاري را در دست دارد و نيز نيك بداند كه آنچه دستان پليد دارند، مانند افعي فراعنه، رشته‌هايي بيش نيست، آيا افسون افسونگران رشته‌هاي افعي‌نما در مقابل باطل‌السحر چه مي‌تواند كرد؟! البته، ترديدي نخواهد بود كه اژدها خواهد بلعيد هرچه ريسمان است، هرچه رنگ است و هرچه بي‌رنگ است. وقتي هنر با چنين كاربردي به چنين انديشه‌اي مبدل مي‌گردد و هنرمند به چنان پايگاه و رسالت و مسئوليتي دست مي‌يابد. دردِ دوران، او را مي‌جويد و بر جاي زخم‌ روحش نمك مي‌پاشد تا بداند كه در كجاي زمين است و در چه وقتي از تاريخ ايستاده است. هنرمند، وقتي رابطه‌اش را از مردم بريده باشد و از محيط خود و مردمش الهام نگرفت، هنرش مردمي نخواهد بود و هنرش را مردم نخواهند پسنديد و هنرمندي كه هنرش بوي رطوبت "پاريس" و "لندن" و "فرانكفورت" را بدهد، نشاني است از بيگانگي او با غم مردمش. هرچند، كه در "بدعت" و "آوردن سخن نو" كه حلاوتي هم دارد، موفق باشد. از شكافتن همه تفكري كه نگاشته شده است و در دست داريم چنان خواهيم يافت كه زيربناي عرضه‌ي آثار هنري بايد تحقيقات و پژوهش‌هايي هنرمندانه و متفكرانه باشد كه در اين زمينه به‌عمل مي‌آيد و صورت ذهني آن موجب بروز و پيدايش چه اثر هنري مي‌گردد. در مرحله‌ي بعد، امرِ مهم، ايجاد تصوير و ساخت فعليت يك اثر هنري است و در اين امر مهم عناصر اساسي، گرد آوردن اجزاء يك فرهنگ يا جهان‌بيني در يك تابلوي نقاشي يا يك اثر سينمايي يا يك رمان ادبي خواهد بود. كه براساس آن، همه‌ي برنامه‌هاي رسانه‌ها صورت پذيرد.

منزلت اجتماعي هنر را براساس مرتبط بودن با ابزار توليد و چگونگي بافت يك اثر نبايد پيوند داد. اين نوع بررسي كليه ارزش‌هاي متعالي را در انعكاس نظام‌هاي اقتصادي مي‌سنجد و در انديشه‌ي به‌وجود آوردن فضاي مناسبي جهت توليد و به ثمر رساندن هر اثر است و به مصداق درست، مسئله فعل بودن و قدرت خلاقه را پيش رو دارد، ارزش‌هاي محرك رشد‌دهنده حيات و ايثار در لفافه مي‌ماند و همين‌جاست كه غول ابتذال با بي‌وقاري در افق هر انديشه‌ تن مي‌نمايد، رابطه‌ي اقتصاد و ارزش‌هاي متعالي در هنر اگر براساس يك تفكر خشك و انديشه‌اي واهي به‌وجود نيامده باشد در ايجاد بازار توليد و حركت بخشيدن به رشد صحيح ارزش‌هاي هنر و برآورده كردن خواست‌هاي اجتماعي با پرداختن به مبادلاتي كه انگيزه‌ي تجاري را در قالب‌هاي هنري به همراه داشته باشند، اعتبار ايجاد يك شرايط رشد معنوي در هنر را به يك باره از بين خواهد برد. گرايش‌هاي نوانديشانه و پذيرش معناهاي عالي، ايجاد طبقات و تدوين ذوق‌ها در هر گروهي اين امكان را به‌وجود مي‌آورد كه ذائقه و سليقه‌ي هر نوانديش و نوگرا در تناسبات تجاري در هنر سهيم گردد. اصول كلي‌ تدوين و ميزان‌بندي اين نوانديشي و نوگرائي ايجاد زمينه‌ي حمايت مادي از هنر بجاي بهره‌وري از بعد لايتناهي و حمايت مذاهب از هنر بوده است.

همزمان با سير تكاملي و رشد جوامع در زمينه‌هاي گوناگونِ هنر، تكنيك و ابداعاب، همواره موفق بوده است كه با بهر‌ه‌گيري از باورهاي هنرمندانه خويش به منظور عدم توقف انسان‌ها، سريع‌تر حركت كند.

هنرمند با خلق هر اثر، به ترويج به رشد و نمو انديشه‌ي متعالي و شناخت مداوم و هرچه بيشتر جامعه مي‌پردازد، و همگام با به ‌وجود آمدن اين نياز است كه شناخت و تشخيص توليدات و آثار هنري مستلزم دستيابي به دانش رو به رشد است كه مبدأ چنين شناختي، رشد همواره در هنر را شكل مي‌دهد. با ا ستناد به آنكه پي بردن به نمودارهاي اين شناخت به تنهايي نمي‌تواند جنبه‌ي آموزش تخصصي داشته باشد. چراکه، دسترسي به شناخت هنرها براي آنكه معيارهاي زيبايي‌شناسانه دست نايافتني است، قبل از هرچيز ايجاد ابهام و انديشه‌ي فردي و سليقه‌اي رخت هنرمندانه را برخواهد كشيد و با آن بيگانه خواهد شد. از اين‌طريق مشاركت هنر و هنرمند در جمع دشوارتر و ناگزيرتر گشته و ضمير متحرك، تفكر در هنر را آزرده مي‌سازد. نامشخص بودن مراكز ترويج و نشر هنر در جوامع، ديگر اهرم‌هاي انتقادي را به سمت ضعف در قضاوت سوق مي‌دهد تا اينكه براي ايجاد خلاقيت و معيارهاي هنر نتوانسته باشند اثبات نظري داشته باشند، تا جايي كه در پندارهاي كليشه‌اي و غالباً غيراصولي خود از ديدگاه محدود و سود اقتصادي، بر اثر هنري مي‌‌نگرند و در جامعه هنر را به حالت و صورت يك نياز و تقاضاي اقتصادي و غيرمصرفي معرفي مي‌نمايند.

در همين دهه‌هاي اخير، هرگاه هنرمند با خلاقيت در ميان نظريه و روشنگري به دريافت‌هاي اجتماعي جامعه پرداخته و كوشش داشته تا حركتي را در آفريده‌هاي انديشه‌اي به‌وجود آورد و با طرد اين نظر از مراكز حاكم به فضاي تجاري در هنر روبرو و هنر نوپا با زيربنايي كه در زد و بندهاي تجاري و سودجويي‌هاي سودايي و با پشتوانه‌ي حمايتي كه از آن برخوردار بوده‌اند، با نگرشي اهانت‌آميز و بي‌تفاوت چگونه زيستن طبقه‌ي گسترده‌ي نيمه متوسط مي‌نگرد تا راهي را بجويد كه بدان رويه جنبش‌ها و جهش‌هاي هنرمندانه پيشرو را در جوامع خاموش نگه داشته باشد.

اين عدم ارتباط نيروهاي هنرمند در جامعه، فقدان و كمبود پايگاه جاذب در محدوده‌ي هنر و رابطه‌ي اصولي نداشتن جامعه با هنرمندان در عالم برگشت‌ناپذير ارتباط‌دهنده‌ي تنهايي‌هاي ناپوينده‌ و پي‌سازي‌هاي آينده‌ي فرهنگ و هنر را سبب گشته و خواست‌هاي دروني هريك، عامل ارتباط‌دهنده‌ي مستقيم هنرمند با جامعه و نيز با انديشه‌ي اوست. هنرمندي كه آگاه و بيدار حركتي در ساختار و پيوندهاي اجتماعي داشته باشد، پيوندي است مستقيم و به همان رو كه هنر برآيند نيروهاي انديشه‌هاي نو در هر جامعه است و از قدرت آفرينش انسان منشاءپذير است، تكرار آفريده‌هاي گذشته، روح آدمي را آزاردهنده است و همين امر، سببي است بر بروز نوانديشي، نوآوري و ابداع در هنر كه همواره در هنر هدفي خاص است و دردهايي از حمايت فرد در نپذيرفتن قراردادهاي شخصي بر ضرورت‌هاي ارتباط هنرمند با جامعه را ارائه مي‌دهد. و بريده شدن بندهاي زندگي هنرمند از جامعه و گرايش‌هاي زيبايي‌شناسانه فردي نيز اين بريدگي‌ها را تشديد و تقويت مي‌كند.

ارتباط بنگا‌ه‌هاي تجاري به‌ظاهر هنري با مردم و دور بودن ذهنيت آنها از جمع در قبال نينديشيدن به ارزش‌هاي معنوي، هنرمند را وادار مي‌سازد تا با تكرار بر ديدن‌ها، خواست‌ها و نياز اجتماع را از ياد نبرد و از اين طريق است كه در استقلال انديشه‌اي به منظور زيبايي‌شناسي، حقيقت در هنر بر ابتذال هنري پيشي مي‌گيرد و استقلال و آزادي در هنر نيز در مسير پويا و مقاصد اجتماعي و هنر، همراه با ازياد توجه هنرمند به ارزش‌هاي متعالي و بر اثر ارتباط مستقيم و انعكاس برداشت‌هاي عيني از جامعه، شكل‌پذير مي‌گردد.

هنر، در مفهوم دو سو دارد، و هركدام در راستاي متقابل يكديگرند. نخست هنر مسئول و هنر متعهد كه اهم توجه و سعي آن در آ‌فرينش‌هاي هنري تكامل مي‌يابد و بر اثر همين بينش، خود، پذيراي ارزش‌هاي والا مي‌گردد و به‌علت ناديده گرفتن ارزش‌هاي مادي و تجارت در هنر، هنرمند عاملي است جهت متأثر ساختن جامعه و تلاشي است در راه به حركت در آوردن آن و سوي ديگر نيز همان هنرِ عبوري است و توجه به عينيت در اين محدوده، امري بسيار جدي نيست و در اين پيامد، هنر عبوري مي‌كوشد تا زمينه‌ها را تشريح كند و مطابق زندگي روزانه گروه‌ها با ايجاد نيازهاي كاذب به محتواي خود ويژه‌گي مي‌بخشد. هنر عبوري در ايجاد يك رابطه وسيع به طريقي كه در توانايي مراكز ترويج وجود داشته باشد انديشه‌اي واهي و غالباً منحرف را الغاء مي‌كند و از همين بابت است كه تشكيلات سرمايه‌گذاري شركت‌هاي چند مليتي و سيستم‌هاي حكومتي ضد مردمي، جهت يك‌سو نگه داشتن انديشه‌ي جوامع تحت سلطه از هنر رايج و عبوري بهره مي‌گيرند و در حمايت از هنر عبوري سرمايه‌هاي هنگفت خرج و صرف مي‌شود و از اين طريق مراكز ارتباطي، بصري، سمعي، جرايد و مطبوعات هنر عبوري را ترويج و گسترش مي‌دهند و در اين قالب محتوا و جوهره‌ي هر اثر به ظاهر هنري را يك تشكيلات و گروه خاص به هنرمند سفارش و توصيه مي‌كنند و او وظيفه دارد تا در محدوده‌ي توصيه‌ي مجري خلق اثر داشته باشد و در اين فرم، هنرمند كسي است كه نيازهاي كاذب تجاري يا حكومتي را بتواند به‌نحوي مجري باشد. هنر عبوري به كندي مي‌تواند مسائل و مشكلات جامعه و حيات زندگي‌اش را بشناسد، چرا كه قبلاً جهت و سمت انديشه‌ي وي را كساني از پيش ساخته و تعيين كرده‌اند و اين فشار در تحميل عقايد جهت راستاي هنر را نفي مي‌كند و اين پي‌بناي ساختار انديشه‌، همان ساختارهاي كليشه‌اي در هنر است كه توجيه‌گر روابط در اجتماع است.

نظري اجمالي به حركت‌هاي هنري قبل و بعد از انقلاب اسلامي، حكايت از آن دارد كه هنر معاصر ايران بعد از پنجاه و چند سال بي‌راهه رفتن، همگام با ديگر زمينه‌هاي فرهنگي بعد از توقفي كوتاه يكي از نادرترين زبان‌هاي بيان ارزش‌هاي متعالي و اجتماعي واقع شد و هنرمند معاصر توانست بيان انديشه‌ي هنرمندانه خويش را بر محور حركت‌هاي مردمي قرار دهد. ملحق شدن هنرمندان به مردم و عرضه آثار تجسمي و شركت در نمايشگاه‌هاي گروهي، تنها نقطه رهايي هنر معاصر در تاريخ سي‌ساله اخير از قيد و بندهاي شارلاتانيسم و كنده شدن از ضد ارز‌ش‌هاي محدود پو‌چ‌گرايي دوره‌ي كوتاه پيش از اکنون بوده است كه با هماوايي هنرمند و مردم در جامعه صورت پذيرفت و هنرمند آوازهاي فردگرايانه خود را به كناري نهاد و با زبان مردم هم‌آوا و هم‌سو شد. در چنين فضايي بود که زمينه‌ي ارتباط صحيح هنرمند و جامعه مطرح شد و شكل عيني دگرگوني‌هاي فرهنگي و هنري همراه با شكستن قالب‌هاي موج‌گرايي در پيوند اجتماع با هنر و هنرمند، تعيين‌كننده‌ي محتوايي شد كه ضرورت لازمه هر هنر پويايي آن را طلب مي‌‌كند.

آنچه را جامعه در قالب مطرح شدن و توجه دادن به هنرمند تفويض كرد، شكلي بود كه با در هم شكستن خلوت‌هاي خصوصي هنرمندانه توأم شد و هنرمند معاصر اگر ارتباط خود با جامعه را كه بواسطه‌ي رسالت حقيقي هنرمندانه يافته است از دست بدهد در مسيري حركت مي‌كند كه وضعيت اجتماعي او پيچيده و ارزش‌هاي فرهنگي و هنري‌اش دگرگون مي‌گردد. يكي از دستاوردهاي پيوستگي هنرمند به اجتماع شور و شوقي بود كه در خلق آثار هنرمندانه به‌چشم خورد، هنرمند معاصر در فعاليت‌هاي هنري خود مجذوب‌ بيان فعاليت‌هاي ارزشي در اجتماع گرديد كه بازتاب حركت‌هاي فرهنگي و اجتماعي خود بوده است.

نقاش معاصر تنها به دانستن فنون و تكنيك‌هاي ابداعي و بازآفريني ذهنيت‌هاي خصوصي خويش ارج نمي‌نهد و دانستن طرز استفاده از مكاتب به تنهايي اصول حركت هنري او نخواهد شد. در قلمرو وسيع ارزش‌هاي فرهنگي اجتماع امروز است كه نقاش با دارا بودن دانش هنري و فرهنگي غني اين مقطع، از پي‌ريزي اصول اساسي، هنر معاصر را شكل و بقا مي‌بخشد.

توفيق خلاقيت هنرمندان معاصر زماني قادر خواهد شد تِم و اصالت و ارزش جامعه‌ي اکنون را به آيندگان بگويد كه قدمش و قلمش هماهنگ با آهنگ اجتماعش باشد و بيانش بازتاب ذهنيت‌هاي خصوصي نباشد و دريافتش، دريافتي حقيقي از معناي فرهنگ و حركت اجتماعي باشد.

نمايشگاه گروهيِ هنرمندان معاصر كه در ارديبهشت سال 62 درموزه‌ي هنرهاي معاصر برگزار شد و همچنين ديگر رويدادهايي که در فواصل دهه‌ي اخير با عنوان نمايشگاههاي دوسالانه نقاشي جهان اسلام در ايران برگزار شد و نيز اولين نمايشگاه جمعي از طراحان معاصر تهران كه در خرداد ماه سال 66 برگزار شد از سه مشخصه‌ي خاص برخوردار بود، طرح و انتخاب آثار بطوركلي برحسب كوششي كه به جهت وجود هر چه غني‌تر شدن معيارها و مشخصه‌هاي خوب از زمينه‌هاي فرهنگي و هنري بود، صورت گرفت. اين دست از نمايشگاه‌ها گواه نماياني بود از شور و بازآفريني رخ‌دادهاي اجتماعي و بازتاب آفرينش‌هاي هنري هنرمندان متأثر از مكتب رخ‌دادهاي اجتماعي در هنر بود و اجراهاي موفق و تفكر غني در آثار طراحان و گرافيست‌ها و هنرمندان در اين نمايشگاه‌ها عليرغم سلطه‌ي چندين ساله‌ي ارزش‌ها و معيارهاي حاكم بر هنر در دهه‌هاي گذشته، مستقل و بدون اختلاط با هنر بيگانه شكل گرفت. محتوا ـ خمير مايه‌ها، قوت و ضعف، تفكر و اجرا و ديگر اجزاء هر اثرِ ارائه شده حاصل چشمه‌هاي جوشنده‌ي آفرينش‌هاي هنرمندانه‌اي بود كه هرچه افزون‌تر گردد بيشتر فرايند عطش خلاقيت را، شعله‌ي بلندتر زبانه مي‌دهد.

در هنر معاصر، طبيعت و انسان، هيچ‌كدام مسخ شده نبايد به تصوير درآيد و نيز هيچ‌كدام ناشناس نبايد به كار گرفته شوند و چهره‌ي بي‌شكل و بي‌رمق انتزاع نبايد به كرات مستولي و غالب آيد. هرچه هست، بايد بازتابي باشد از رخدادش، مخلص و متأثر از حقيقت. منطبق با عينيّت و نوانديشانه، هنرمندانه، و مبرا از هر چه "ايسم" و "ايست" است و اين تجربه‌اي است كه هر اثر هنرمندانه را شكل مي‌دهد.

حجم و رنگ، زمان و مكان و دقت در بيان براي اشكال مورد ترسيم و تركيب‌هاي نوانديشانه همه‌‌ي رنگ‌هاي چشم‌گيري است كه متضمن بقاي هر اثر هنري خواهند بود.

مخاطب، خواننده و بيننده در چنين فرم‌هايي هنرمندانه چنانچه بازيچه‌اي در دست سرگرم‌كننده نباشند و آگاهي هنرمندانه، روح انسان مخاطب را ارزش متعالي مي‌بخشد و اصل ارتباط اجتماعي هنر و هنرمند و مخاطب كه مشخصه اساسي هر اثر هنري است محترم شمرده خواهد شد. صداقت و صراحت بيان و بكارگيري تكنيك‌هاي اصولي و قوي با ارزش‌ترين اصل عرضه هر اثر هنري است كه همواره جلوه‌گر است.اگر مطالب و مقالات و انتقادهايي كه در باب هنر و تعريف و نفي آن به تحرير آمده است، جمع گردد يك مجموعه بسيار قطور مي‌شود و عجيب آنكه به ندرت حرفي اساسي از هنر به ميان آمده و اين ناشي از آن است كه، همگان، در دل، حق به هنرمندان داده‌اند و يا در ميان باران انتقادها، جوابگويي را بيهوده ديده‌اند. به‌هرحال، اصل مطلب به جايي رسيده است كه مي‌توان گفت: هنر معاصر قيافه‌اي ندارد كه چندان جلب‌توجه كند و دفاع يك منتقد منصف يا هرانسان حساس نمي‌‌تواند كه بر مظلوميت آن دل نسوزاند، هنر معاصر در اين دوره‌ي جهش، تقريباً با شكست روبرو بوده است و همين امر كه ما منتظر بنشينيم تا هنرمند اثري را خلق كند و منتقدان يك دفعه سربرآورند و به نقد و تحليل از آن بنشينند، واقعيت مسلّمي است كه موضوع هنر و انتقادهاي هنري از نظر تحقيق، معيوب و نارسا است. ولي اين هم بي‌انصافي است اگر، همه‌ي تقصيرها را به گردن هنرمندان بيندازيم.

هنرمند و هنر هركدام به نوبه‌اي مقصراند و وضع اجتماعي نيز در اين آشفتگي و فلج‌زدگي محتواي هنر امروز سهمي دارد و از همه بالاتر، خوب و بد هنرها به هنرمندان برنمي‌گردد. چه هنر و تعيين محتوايش در دوره‌هاي مختلف جزيي از برنامه‌ريزي‌ها است كه به طرق مختلف در معاني بيان‌شده‌ي آن نظارت‌هايي صورت پذيرفته است. براي اينكه در اينجا به نمونه‌اي اشاره كرده باشيم، مي‌گويم كه در هنر امروز به كميت خيلي بيشتر اهميت داده مي‌شود تا به كيفيت. بزرگ‌ترين و نابخشودني‌ترينِ اشكال هنرمندان معاصر هم، اين بوده است كه نحوه‌ي درست خلق كردن را آموخته‌اند و روح هنرمندانه در آ‌نها چندان پرورش يافته و به جنبه‌ي دانايي در هنر، يعني سرشار ساختن هنر از معناي انساني توجهي عميق داشته‌اند.

قبل از هر چيز، هنر آن است كه در تلقي هنرمند از هنر و محتواي آن، تحولي حقيقي صورت پذيرد. تا امروز هنرمند شدن هدف عاليه‌ي، هنرمندان واقع گشته و به هنر نه به عنوان ابزار بيان‌كننده‌ي انديشه‌اي بزرگ، بلكه به‌عنوان زمينه‌اي براي ايجاد يك نردبان ترقي از آن سود برده‌اند. لازمه ايجاد محيطي حقيقي در هنر، جوهر هنرمندانه است. يعني محيطي دور از تظاهر و تبليغ و داراي هوايي آزاد و مبري از خبرسازي و تحريكات روحي كه در آن هنرمند بتواند با ذهني آرام و روشن با هنر روبرو گردد.

ميدان‌هاي هنري، ميدان‌هاي استدلال و توجيهات معنايي در هنر و چون و چراهاي هرگونه نيست. همان‌گونه كه هر انديشه‌ي هنرمندانه بايد از نگاه شخصي و خيا‌ل‌بافي‌هاي غير‌واقعي و هوچي‌گري‌ها دور و در امان بماند، همان‌گونه نيز بايد به آن ميدان داده شود تا مسائل را به‌نحو هنري و خلاق مورد بحث و بررسي قرار دهد.
اين مبحث و مطلب، ريشه‌اي حداقل چند دهه ساله دارد و اگر بيان آن در اين مقطع ضروري به‌نظر مي‌رسد، به‌منظور يادآوري و يك تذكر تاريخي است تا بگوييم تحول هنري كه دوران سي‌‌ساله آن را پشت سر گذارده‌ايم در چه اوضاع و مقطعي آغاز شد و البته همه‌ي كساني كه در اين دوران نه چندان طولاني شاهد رخدادهاي هنري بوده‌اند، خوب به ياد دارند كه به دنبال اين سرآغاز سراسر پرهيجان، سمينار گونه‌هاي بسياري و مجالس بحث و گفت‌و شنودهاي مفصلي نيز در سطوح گوناگون تشكيل گرديد. اما اين سرآغاز نوين و پايان تيره‌گي‌ها را اگر در هنر سه دهه‌ي اخير موجبي براي رفع معضلات و رفع اشكال همه مسائل هنري بدانيم، چندان شاد و خوشحال كننده نبوده است.

حقيقت اينست كه هنرمندي به اوضاع هنر معاصر دل‌خوش ندارد و مرتبه‌هاي هنرمندانه چنان قله‌هايي نشده‌اند كه كساني كه در آن مقر گرفته‌اند، درب‌ها را به روي بيروني‌ها باز نكنند. و اگر تازه‌واردي، عشق به هنر را در اعماق انديشه‌اش باز يابد، ترجيح مي‌دهد كه پايي در ميدان ننهد تا مجبور نگردد كه با پاي لنگ بر اين ميدان وارد شود و رو به پيش بتازاند.

هنرمند معاصر يعقوب‌وار و عاشقانه خدمت "راصل" مي‌كند و به خاكساري درگاه هنر مي‌پردازد، كيفش را دست مي‌گيرد و بار هنرهايش را بر دوش مي‌كشد و در برابر كرنش‌ها مي‌ايستد تا سرانجام، دستش به جايي رسد. كه لفظ جناب استاد را هم بشنوند و قلم‌به قلم، رنگ از پس رنگ، پس دهد و مثل همه‌ي محصول‌هاي رنگ‌پريده‌ي هنري و چاره‌ ناپذير، به روزي چندين بار پنجره‌هاي ذهنش را باز كند تا به سختي، هوايي تازه در آن دميده گردد و در آئيني نو، از بدعت‌ها به قيامت هيجاني جهنده با رنگ نگاره‌هايي همراه آمده و با كنجكاوي‌ها و ديرباوري‌ها هم آميخته گشته و بايد انصاف داد كه تازه‌گي‌هايي نيز از پيشاپيش آمده‌اند و بايد تازه انگاريم آنها را و دل‌ها را تازه داريم و خود نيز بايد كه، تازه بمانيم.

پيدايش هنر معاصر و فلسفه وجودي آن را مي‌توان از ظهور مكتب امپرسيونيسم نام برد. امپرسيونيسم، مرز ميان طبيعت‌گرايي و امپرسيونيسم سيال است و بين آن دو تمايز صريح تاريخي يا مفهومي مكان ندارد، چراکه ملايمت تغيير سبك با تداوم رشد اقتصادي همزمان و با ثبات شرايط اجتماعي و اقتصادي منطبق است.

سال 1870 در تاريخ هنر معاصر، اهميتي گذرا دارد. چراکه تكامل عظيم صنعت در اين سال رخ داد و همه‌ي ظهور صنعت است که خودِ اين ظهور، حاصل بحران جديد و بيشتر اجتماعي است و نشانه‌هاي مشخص فضاي بحران در همه‌‌ي جلوه‌هاي فعاليت‌ فني محسوس مي‌گردد و بيش از همه سرعت مهيب رشد و نحوه‌ي تحميل سرعت است كه بيمارگونه مي‌نمايد، به‌ويژه هنگامي‌که با رخدادهاي دوره‌هاي پيشين تاريخ هنر و فرهنگ نيز مقايسه مي‌شود. چرا كه رشد سريع تكنولوژي نه تنها دگرگوني اسلوب را سرعت مي‌بخشد. بلكه، همين تغيير انتقال به معيارهاي زيبايي‌شناسي نيز بر آن رخداد مؤثر مي‌افتد.

امپرسيونيست‌ها ارزش‌هاي ديداري را به جاي ارزش‌هاي ملموس مي‌گذارند و به‌عبارت ديگر انتقال حجم جسمي و شكل جسمي به سطح، گام بعدي در رشته كاهش‌هايي است كه امپرسيونيسم‌ها به تصوير طبيعت‌گرايانه واقعيت تحميل مي‌كنند كه با گرايش نوين تصويري پيوند مي‌خورد و در نيمه‌ي دوم سده‌ي نوزدهم، نقاشي هنر عمده مي‌شود. در اينجا امپرسيونيسم به سبكي مستقل تحول مي‌يابد و نخستين نمايشگاه امپرسيونيست‌ها در سال 1874 تشكيل مي‌گردد، ولي تاريخ امپرسيونيسم از بيست سال جلوتر آغاز مي‌شود و با هشت گروه نمايشگاهي در سال 1886 ديگر پايان مي‌يابد. حدود همين زمان امپرسيونيسم به‌عنوان يك جنبش گروهي همسان درهم مي‌شكند و يك دوره‌ي چند ماهه امپرسيونيستي آغاز مي‌گردد كه تا حدود 1906 ميلادي دامنه‌ي اين نوگرايي دوام مي‌يابد.

بااين‌حال امپرسيونيسم صرفاً سبك يك دوره‌ي خاص كه بر همه‌ي هنر تسلط دارد نيست. امپرسيونيسم، همچنان آخرين مكتب اروپايي نيست كه اعتبار عام دارد. از زوال امپرسيونيسم به بعد طبقه‌بندي هنرهاي گوناگون با ملت‌ها و فرهنگ‌هاي متفاوت از لحاظ سبک و استيل امكان‌پذير شده است. ولي امپرسيونيسم ناگهان نه ايجاد و نه ناپديد مي‌شود.

اصل "هنر براي هنر" نيز در چنين دوراني نمايشگر بغرنج‌ترين مسئله در كل حركت‌هاي هنري است. چراکه هيچ چيز، به اين حدت و شدت در ماهيت از لحاظ محتوايي در تاريخ افول نكرده است، و از لحاظ روحي در معنا تقسيم دو‌گانه‌اي بر هنر صورت نگرفته است. آيا هنر غايتي است براي هيچ؟! يا وسيله‌اي براي بيان هدفي معين؟! بر اين سئوال نه تنها برحسب وضع خاص تاريخي و اجتماعي كه هنرمند و جامعه در آ‌ن قرار مي‌گيرد، بلکه همچنين برحسب آن‌كه در ساخت و بافت پيچيده‌ي هنر به‌كدام سمت توجه خود را متمركز نماييم، پاسخي متفاوت مي‌توان داشت. در اصل "هنر براي هنر" اثر هنري را با پنجره‌اي مقايسه كرده است كه در چهارچوب آن، زندگي را فقط مي‌‌توان ديد، بي‌آنكه ضرورت داشته باشد كه ساخت، شفافيت و رنگ شيشه پنجره به‌حساب آيد. به‌موجب اين قياس، هر اثر هنري گويي يك وسيله‌ي مشاهده‌ي بدون شناخت از هنر است. تكنيك‌گرايي صرف نيز جلوه‌اي از همين حاكميت‌هاي نامطلوب است و تولد آن به قدمت نسل‌هايي برمي‌گردد كه تن به ذلت بي‌عدالتي و بيدادهاي حاكمان زور و زر و تزوير داده‌اند و بدين‌سان پويايي هنر كه همواره در جهت اصلاح كجي‌هاي هر اجتماع بوده با خشمي نامبارك به دلائلي كه ذكر آنها به تفصيل انجام شد به راهي ديگر مي‌رود و هيچ متولي، حرمت اين امامزاده را نگه نمي‌دارد و اين لازمه، مشهور خاص و عام است كه جماعتي خود را در صف هنرمندان راستين جا كرده‌اند و كار قلم‌زني و هنر را وسيله‌اي براي بند و بست و اخاذي و حفظ منافع زورمداران و حكامان و منفعت‌طلبان قرار داده‌اند تا به مرور ايام اعتبار و منزلت هنر حقيقي در محضر عموم از دست رفته و هنرمند بودن همسان با هوچيگري و بازاري‌سازي مي‌گردد. همچون كردار دُهُل كه بلند‌ آواز و ميان تهي است. صد البته نبايد فراموش كرد كه در اين بي‌رابطگي‌ي مضاعف‌، اهل نظر در ممالك غرب، قضاوتي با همين ديد، نسبت بر اين آشفته بازار هنر يافتند.

"اميل زولا" درباره‌ي حركت هنري نيمه‌ي دوم قرن هيجده مي‌گويد: اينها دو دسته‌اند، اول آنهايي كه مداوم و بي‌پرده دروغ مي‌گويند و دوم، آنهايي كه در مواردي بي‌اهميت و ناچيز دروغ مي‌گويند تا امكان اين را بيابند كه در وقت ضروري دروغ‌هاي بزرگ‌تر و مهم‌تر بگويند. مصداق اين قضاوت حتي با غلظتي شديدتر بر محيط‌هاي هنري دهه‌هاي گذشته حاكم بوده است، با اين تفاوت كه قدمت هنري غرب بيش از ما و ارزش‌كار اين قماش از هنرمندان وطني بيش از آنها بوده است.

مجموع اين عوامل ضايعاتي را از لحاظ فرهنگي و هنري به دنبال داشته است که به پيدايش ميزان و معيار غلطي منتهي شده است و مقوله‌ي نقاشي و ارزش‌گذاري كيفي و معنوي و مادي آن نيز از اين مقوله است. و چنان است که دوغ و دوشاب و گوهر و خرمهره در هم آميخته و فرآورده‌ها يكسره از ارزش هنري تهي گشته و هرچه ميان تهي‌تر، از حمايت و مواجب بيشتر، برخوردارتر.

اين دروغ‌پردازي‌ها در پناه ابداع و تكنيك شيوه، هرچه ماهرانه‌تر، قابل ستايش‌تر، تا بدانجا كه در سرنوشت حركت فرهنگ و هنر هر كشور مستعمره و غيرمستعمره نيز تأثير مستقيم مي‌آفريند و گاه آثاري تحويل مي‌گردد كه با بوي توطئه و سكوت در هم آميخته مي‌شود و در نهايت سابقه‌ي ذهني ناگواري از هنرمند به‌دست مي‌دهد. و همين غفلت‌هاي ذهني و تأييدهاي كاذب و ابهام در محتواي فرهنگ است كه هنرمندها را در تعيين موضع براي حركت‌هاي رهايي‌بخش به گمراهي‌هاي مضاعف‌ كشانده است.

تمايل و توجه به مفهوم هنر در الها‌م‌ها و ضمير انسان پيشين، از آنجا آغاز و شكل پذيرفت كه با علم‌اليقين يا روانشناختي خويش، سعي در بروز عواطف و تمايلات روحي خود داشت و آن نيز در همان حيطه تنگي كه از معناي وجودي خويش، با اتكاي بيش از حدي كه به ماوراي طبيعه داشت، شكل پذيرفت.

انسان قديم، هنوز به روانكاوي علمي خويش نپرداخته بود كه زواياي روحي خود را بازشناخت و تفاوت ميان اين شناخت ابتدايي با معنايي كه از وجود خويش در شناخت‌هاي علمي دوره‌هاي بعد صورت پذيرفت معناي انسان را در ذهن محقيقن هر دوره وسيع و بلكه بسيار جامع و نو جلوه‌گر ساخت. اما اشاره انسان همواره به قدرت تخيل در تعريف خويش و دريافت‌هاي انديشه‌ي فرد كه همانا نمادهاي هنرگونه‌‌ي انسان مي‌باشند، است و در برابر همه‌ي صفات و خصوصيات انسان آرايش و افزايشي بديع دارد كه از اجزاي بنيادي تخيّل انسان است و حكايتي است از دريافت‌هاي انسان از خويشتنِ خويش.

خواجه‌نصيرالدين در "اساس الاقتباس" با اعتبار و اعتقادي كه به رأي متقدمان دارد با متأخران كه معاصر او هستند در برداشت از مفهوم انسان و شناخت زواياي روحي او والالخصوص دريافت‌هاي انديشه‌اي كه از جنس نمادهاي هنرگونه انسان‌اند، هم رأي نيست. از اشاره‌ي خواجه نصير به متقدمان با صفت "منطقي" پيداست كه شعر و هنر را همواره در نظر دارد. اما، عقيده‌ي ارسطو و بنيان شعر و هنر را تنها بر تخيّل استوار مي‌داند و مي‌گويد: "نظر، منطقي است خاص به تخيّل و انسان را از آن جهت اعتبار مي‌بخشد كه نظرش، بر مبناي تخيّل استوار است".

آنچه آشكار و عيان است، بناي انديشه‌ي خواجه‌نصيرالدين‌طوسي نيز در بر شمردن صفات روحي و عالي انسان، اصل تخيّل را بر سخن‌هاي ديگر رجحان داده است و در نوع ممتاز انديشه، سخن براساس "برهان" و ديگر خطابه‌ها در سخن برهاني مي‌راند و راه تعقل و استدلال را نيز پيموده است و گريزي نيز به صفحه‌ي وسيع احساس دارد و ياري مي‌جويد تا در مخاطب و شنونده، آن شوري را كه بايد برانگيزاند و جذبه‌اي را كه برانگيزاننده است ويژگي بخشد، و همواره تكيه‌ي وي بر تعقل و استدلال است، زيرا كه هدف، در كلام خطابي، با هدف در كلام و هنر تخيّلي، اساساً متفاوت و دور از يكديگر است. كلام برهاني و نيز كلام خطابي، نيّت آن دارند كه عقل را با دعوت به قياس به استدلال رهنمون باشند، تا به حقيقت و واقعيت دسترسي يابند. و اين درحالتي است كه كلام، تخيل و هنرمند را نيتي جز آن نيست كه صوّر تخيلي را به مخاطب انتقال دهد تا سبب برانگيختن احساس او شود و خود را هنگامي موفق مي‌يابد كه شنونده را از دنياي احساسات به وادي تعقلات برده باشد.

"شمس قيس رازي" نيز در اشاره‌اي به صلاحيت ناقد در سنجش كلام به اعتبار نيكويي لفظ و معني، هنر را در اين صلاحيت مي‌بيند، زيرا كه هنرمند معني كلام و تصوير را به شهوت طبع خويش رها نمي‌كند و هنر معني را بر وفق حاجت و لايق معني خويش مي‌گويد. وي مي‌افزايد: هنرمند در عرضه هنر خويش طالب خوش آمده مخاطب است و ناقد، همواره جوينده‌ و به نظم آمده‌ي انديشه‌ي او است و اين رأي، كه حاصل تأملات يكي از سخن‌سنجان ممتاز است، خود اتكايي هنرمند به احساس را و بعد از آن، ناقد معناي اثر را با تعقل نشان مي‌دهد. شهوتِ طبع، همان آرزويي است كه شخص در نوعي از حالات برانگيخته از احساس پيدا مي‌كند و هنرمند، نظر به آرزو دارد و سخن تعقلي، نظر به صواب، و هنرمند در موقعيتي است برانگيخته، که احساس او مي‌خواهد آرزو كند كه، چندان در اين موقعيت بماند. و نقاش نيز با همان احساس در كلامي رنگين تصوير را معنا مي‌بخشد و مخاطب، هنگامي كه با اين اثر روبرو مي‌شود مبناي سنجش و پرسش آن براساس تعقل و استدلال است و مبناي پرسش از مفهوم، براساس تفكيك "صواب" از "ناصواب" را توقع دارد و شايد چيزي كه طبع هنرمند را خوش‌آيند باشد. پس، مي‌‌توان گفت: خوش آمدن، بيشتر امري عاطفي است و از شور و جذبه، ناشي مي‌شود و لذت حافظه را ممكن مي‌سازد نه لزوم خير را، چنانكه در "تخدير" لذت است و خير را كه همواره ماندگار بوده است، داراي مشقت است.

علم انديشه‌اي و روانشناختي انسان، فعاليت ذهن آدمي را جاري از دو سرچشمه مي‌داند. يكي آگاهي و ديگري ناآگاهي كه در مقطع اول ذهن در ارتباط با عينيات و واقعيات دنياي برون و در آنات عمل مي‌كند و ديگري بخشي از ذهن است كه داراي فاعل بوده و از اندوخته‌هاي تعقلي و بدون آنات عمل مي‌كند.

در اين نوع از فعاليت‌هاي ذهن كه شخص از زمان و مكان بريده مي‌شود، در مجاورت بخش ديگر و موقتاً به ذهن پنهان از آگاهي‌هاي ظاهري و گاه فعاليت‌هاي باطني كه در مجاورت دنيا نهفته است صورت مي‌پذيرد و ارتباط اجزايش از خاطره‌هاي دور و ناشناخته كه ناشناخته از شناخت‌هاي كودكانه مانده است رانده و از آگاهي‌هاي ضمير به مخزن ضمير و از مايه‌هاي نژادي به سرچشمه‌ي فرهنگي و اساطيري و از آنجا در نمادهاي هنر و نمودهاي هنري كه تركيب يافته‌ي روح انسان است، بروز مي‌كند. و اين تركيب، چنان پيچيده صورت مي‌پذيرد که چون آدمي از اين‌حال برون برود شايد بتواند بگويد كه همين تغيير دنياي آدمي را به دو گونه‌ي مشخص كه يكي دنياي خودشناخته‌ي كودكانه و ديگري دنياي ناشناخته‌ي كودكانه است، راه مي‌برد و به عبارتي فعاليت‌هاي ذهني ناآگاهانه‌ و انفعالي انسان، حياتِ آدمي را بسيار مهم و اساسي تحت‌الشعاع قرار مي‌دهد و الهام، از همين ضمير در ذهن ناآگاهانه‌ي او سرچشمه مي‌گيرد و اما، شور و جذبه‌اي كه در خلق و نظارت بر پيدايش يك اثر هنري دارد، همان فوران و جوشش دروني او در بافت‌هاي انديشه‌اي فردي است كه با ضمير خويش در غلبه بر ناآگاهي‌ها به پيروزي دست‌رسي پيدا كرده است. و فعاليت‌هاي ذهني ناآگاهانه‌اش از انفعال به فعاليت‌هاي آگاهانه هنرمندانه تبديل و از آنجا به قابليت كلامي و يا تصويري راه يافته است، اين دگرگوني‌ي انديشه‌اي بر مبناي تحول روحي است كه خود اين تحول در روح، يك منشأ پيدايش و آفرينش هنري دارد كه دگرگوني‌ها را سبب شده است. بحث در شور و هيجان و حالاتي كه از اين دست به شمار مي‌روند، همان احساس شناخته شده‌اي است كه خواجه‌نصيرالدين طوسي در مقايسه خطابه و شعر از آن به التذاذ و تعجب ياد كرده است كه از انفعال بهتر مي‌تواند مجموعه حالات متضاد اعم از شادي يا اندوه، انگيختگي و آرامش و نظاير اينها را در بر بگيرد.

هرگاه هنرمند از در نقد در آيد و از ياد ببرد كه پايه‌ي كارش بر مبناي تخيل و احساس است و سخت در تعقل و استدلال پافشاري كند بدين‌ترتيب نشان مي‌دهد كه در استفاده از كلمات و ارتباط مفاهيم آنها دقيق‌ نيست و در تشبيهات و استعارات در بيان احساس مؤيد به اعتباري‌هاي عقلي مي‌گردد و تشبيهات زائد و كاذب و استعارات بعيد و مجازات نادرست را خلاف منطق در هنر مي‌خواند.

تا اينجا برشي داشتيم از نماهاي گوناگون، ذهن و خيال و انديشه و ضمير، چه آگاه و چه ناآگاه آن و نقش چگونگي دخالت‌هاي مستقيم و غيرمستقيم که هركدام از عوامل وجودي پيدايش يك اثر هنري هستند و با آنچه بدان اشارتي رفت، اصل روحي را تخيل در به‌وجود آوردن انديشه هنرمندانه خوانديم. حال، ببينيم بر سبيل چگونگي نقد، يك اثر پيدا شده بعد از آفرينش و چگونگي مبناي سنجش هرگونه نقد در پيدايش و نفي آثار و ارزش‌هاي چندگونه يك اثر هنري چگونه خواهد بود.

مفهوم طبع و الهام و احساس و تعقل در ادبيات، به‌ويژه درهنر معاصر بر همه‌ي ناقدان هنرها به‌خصوص هنرهاي تجسمي و هنرمندان و ناقدان‌ ادبي آشكار است و از اين اصطلاح كلي و "معروف به خاطر" كه بگذريم. همه، داراي صفاتي هستند ذاتي كه برگرفته از خصوصيات خلق يك اثر ادبي است و همه‌ي آنها داراي يك حيطه‌ي هنري و طبع و الهام و انديشه‌اند كه غالباً خود هنرمند در اثر هنري از آ‌نها آثاري را به جاي گذاشته است. معيارهاي سنجش هر اثر در بحث نقدهاي هنرمندانه‌ نفس هنرمندانه يك اثر هنري است. اما، ناقدان كه غالباً خودِ هنرمندان نيز هستند معيارهاي سنجش و رد و نفي يك اثر هنري را متأثر از موقعيت زمان و موفقيت يا عدم موفقيت و فضاي عطرآلود و دودآلود روابط طبقاتي مي‌دانند. البته، ناقدان چنان در اين فضاي انفعالي غوطه‌ورند كه همواره محك تجربه‌ي بررسي آثار را همچنان با همان مشام عطرآگين از دهه‌هاي پيش بر مشام خود استنشاق مي‌كنند، اما دود نماياننده از سوختن يك اثر هنري را هيچ‌گاه به رؤيت انديشه‌ي خويش نخواهند ديد.

و حتي اگر آثار اين سوزاندن، فضاي قضاوت‌هاي ناقدان معاصر را مسموم مي‌كند، آنها از استنشاق فضاي آلوده ناقدانه‌ي خويش هيچگاه مسموم نمي‌شوند و آفاق ذهنشان را تاحد اعتبارهاي ستمگرانه نظام اجتماعي در نقد تنگ و تنگ‌تر مي‌كنند و تازه اين قضاوت‌ها را هم اعتبار يافتگي هنرمندانه‌ي خويش در تالار عزل و نصب و حوزه‌هاي انديشمندانه و هنرمندانه‌اي مي‌دانند كه با حمايت‌هاي مستقيم يا غيرمستقيم به گونه‌اي عمل مي‌كنند كه همواره داراي يك فيلتر تنگ و باري براي عيار و سنجش‌هاي ناقدانه باشند كه صد البته اين يك نماد از يك حركت فرهنگي ناآلوده، كه چه عرض كنم، بسيار آلوده مي‌تواند باشد.

بعد از اسلام، در چند قرني كه فرهنگ ايران با برخورداري از تحولات و اقتضاهاي تاريخي دگرگون شد، نظام اجتماعي نيز شكل خود را به شكلي ديگر داد. اما به لحاظ آنكه در اين سير تحول، اصول اسلام را در اداره‌ي عمومي جامعه كشور پذيرفته بود و مركزيت حكومت‌هاي پيشين نيز شكسته شده بود در هر پهنه‌اي از اين سرزمين، قدرت‌پرستان و لذت‌جويان كه همواره از پناه حكومت‌هاي پيشين، تأثيري بر آنها بخشيده شده بود كه به خويش شكلي اعتباري داده بودند، ضرورتاً شكل را دوباره به گونه‌اي متحول جدا كرده و بر آن بودند تا همان نظام پيشين را با شكلي اعتباري كه اصول يافته از مظاهر اسلام باشد پا برجا نگه دارند و در شكلي تازه علم‌هاي ستم را نازل ولايتغير بدارند و آنچه را كه تا آن زمان از يك مركزيت دور و تاريك مي‌تابيده است به پيکره‌ي اسلام مترقي و ديناميك نسبت دهند كه در چنين اوضاعي نقادگونه و نقدانديشانه برخورد كردن و نظام فرهنگي كفر را بررسي كردن و در يك نظر با رد معيارهاي نقادانه‌ي آنها، در پي‌ريزي نظامي فرهنگي كه استوار بر ارزش‌هاي متعالي قسط و عدالت استوار باشد، سزاوار بوده است، كه اين‌گونه نقد در تحولِ زيست‌گونه‌هاي تاريخي، همواره به چشم مي‌خورد. هرچند كه تسلط آن قدرت غيرمذهبي و بيگانه با انديشه‌ي حکومت در اسلام كه خاص نوعي از حكومت‌هاي استبدادي بوده است و در قالب خليفه‌گري‌هاي پيوسته، اعمال مي‌شده است كه در نگرش بر حقيقتِ تاريخي آن، همواره رد و نفي است.

اما نقد و دگرگوني نظام انديشه‌اي فرهنگ معاصر كه براساس تحول اجتماعي و قدرت يافتگي اسلام در عصر امروز صورت پذيرفته است يك شق لازم الاجرا و ضروري براي يافتن معيارهاي دقيق انتقال مفاهيم متعالي و انساني در دفاع از انديشه‌ي اسلام در جهان است و تا آنجا بايد پيش رفت كه اين قدرت، همواره در يافتن معيارهاي نقدگونه‌ي خويش، در جستجو و حمايت از جانب حكومت مركزي اسلام باشد تا بهتر بتوانيم بر مسلمانان در جهان روشن داريم كه نه فقط تعلق به خويش داشتن در يك نظام انديشه‌اي صادق و درست است، بلكه همواره در وسعت نظر و انديشه‌اي جامع مي‌توان پيدا شدن و آفرينش يك اثر هنري را جستجو و پي‌ريزي كرد. و همانگونه كه سيستم‌هاي غيراسلامي را در يك اريكه‌ي تازه و در وحدتي جهاني با همه‌ي پيكره‌هاي پوشالي و پوسيده همه‌ي آنها، مورد هجوم قرار مي‌دهيم. در تعيين معيارهاي عالي انديشه فرهنگي يك انسان مسلمان نيز بايد از روحيه‌ي بسيار بالايي برخوردار باشيم تا به مدد تجسس دقيق هر زاويه از اين انديشه، با خلاقيتي سليم روبرو گرديم كه در بازتاب اثر انديشه‌ي هنرمندانه آن به جهان، هيچ بازتاب منفعل‌كننده‌اي براي جهان‌بيني اسلام، در آن راه و روش وجود نداشته باشد. اين صلاح، تنها با مسلح بودن به سلاح عالي انساني و تعالي در بينش مي‌تواند وجود يابد كه وجود آن سدي است در برابر همه نفوذ‌هاي انديشه‌اي بيگانه و هوشمندانه دادگرِ انديشه‌ي متعالي اسلام و ايران مسلمان بر جهان خواهد بود و براي تو و براي من مي‌تواند مبنا و مبدايي باشد كه قدم را از همانجا استوار برداريم.
اساساً، توجه به وسيع انديشيدن و آزادي انديشه در اسلام و در برابر تمام عقايد و انديشه‌هايي است كه در جهان‌بيني‌هاي غيرالهي است و از اصول و اساس و پايه‌ي آزادي انديشه در جهان‌بيني اسلامي است و از جلمه خصوصيات دقيق جوامع اسلامي، اصل توجه به آزادي انديشه در جوامع است كه اين اصل پيوسته و همواره در تاريخ ملل و همه‌ي انسان‌هايي كه در دوره‌هاي پيشين، زيسته‌اند از رديف افتخارهاي مسلمين به شمار رفته است كه اروپاي قرون وسطي را دچار گشته و نيز بدور از بدعت‌هايي است كه در عصر رنسانس پيدا و شكل پذيرفته است و چه حتي در عصر جديد نيز براساس عدم تسامح و شدت تعصب‌هاي كوربينانه كه نتوانسته است در برخي از جوامع كه به مباني اسلامي آراسته گشته است، صدق پذير باشد. كه اين انديشه، حاصل تنگ‌انديشي و تنگ‌بيني بسياري از حكاماني است كه محدوده‌ي‌ دايره‌ي فعاليت حكومتي آنها نه فقط بر مبناي ضديت با بينش‌هاي الهي است كه بر سرزميني حكومت مي‌راند كه بينش مذهبي بافت آن جوامع بوده و آنها نيز پايه‌هاي استبدادي حكومت خود را با پافشاري به روحيه‌ي مذهبي مردم استوار داشته‌اند، بلكه تحرك فكري هنرمندان و انديشمندان و متفكران مسلمان جهان همواره زبانزد در بحث‌هاي فرهنگي بوده است و پاسخ‌هاي سودمندانه‌ي انديشمندان مسلمان به مجهولات فرهنگي و هنري جهان در تمدن اسلامي حتي به صدراسلام مي‌رسد و چنانكه مرحوم بزرگوار شهيد مطهري در اين‌باره نوشته‌اند: "انديشه‌هاي مادي در جهان اسلام و در فرهنگ و تمدن اسلامي سابقه‌ي طولاني دارد، از آيات قرآن برمي‌آيد كه انديشه‌ي انكار خدا و معاد در عصر جاهليت در ميان مردم جزيره‌العرب وجود داشته است. از قرن دوم هجري كه اختلاط ملل مختلف آغاز شد و برخورد با عقايد و آراء سخت اوج گرفت، ماديين در كمال آزادي عقايد و انديشه‌هاي خويش را در محافل علمي و در مجالس علني ابراز مي‌داشتند و ديگران را به پيروي از مكتب خويش دعوت مي‌كردند، احياناً در مسجدالحرام و يا مسجدالنبي حلقه تشكيل مي‌دادند و به گفتگو درباره‌ي عقايد خويش مي‌پرداختند، اين چنين آزادي براي ماديين در هيچ محيط مذهبي در جهان سابقه ندارد. (علل گرايش به مادي‌گري)

با توجه به استدلال و نمونه‌ي فوق جوامع اسلام را هرگز نمي‌توان از ابزار و بيان انديشه‌هاي فرهنگي ديگران و حتي كساني كه برخوردار از قالب‌هاي فكري ديگر جهان‌بيني‌ها هستند بر حذر داشت، بلكه در چنين نظامي جاي آن دارد كه همه‌ي انديشه‌هاي فرهنگي و هنري بروز و نشر داده شود، چرا كه ميان انديشه‌ي هنرمنداني كه با اتكاء و برخورداري از انديشه‌هاي الهي به آزاد شدن خويش از خواب و بيدار باچراغ معجزه‌ي مردم به تماشاي حقيقت و بيداري نشسته‌اند و در آسمان شب، پرواز آفتاب را ديده‌اند و آواز آفتاب را به گوش جان شنيده‌اند و مي‌ببينند، پرواز روشن را از جانِ دل فرياد مي‌كشند و با زبان حيرت نماز را چاوش‌گر مي‌خوانند. تا در خلقِ اثري معنايي از اين وسعت، حقيقت را با مخاطب بگويند و بر اين باورند که: "اي كاش مي‌‌توانستيم، لحظه‌اي به شانه‌هاي خود مي‌نشانديم اين عظمت خورشيد حقيقت را و اي‌كاش مي‌توانستيم؟!"

خوشبختانه، اين نكته از چشم متفكران روشن‌بين مسلمان و بسياري از مسئولان فرهنگي پوشيده نيست كه به هنگامي كه هر سؤالي پيش مي‌آيد، مرز ميان انديشيدن و نيانديشيدن را ‌بايد در بررسي نظرِ ياد شده‌ي فوق از آغاز تا آخرين سطر كه به پايان برديم، بيانگر آن است كه ذهن از تأثرات جزيي، مفاهيم كلي مي‌‌سازد و همه، در جهت شكستن يك قالبِ انديشه‌اي است و جملگي سوق داده مي‌شود به‌سويي که مي‌کوشد تا داده‌هاي خويش را از زمان و مكان و وقوع‌الفعل آن جدا سازد و سپس آن را با همين معيارهاي صادق و اعتباري جامعه با محكي دوباره از درون يك سامان يافتگي اجتماعي كه در وحدت و نظام‌يافتگي فرهنگي گرد آمده و به‌خود، صورت منطقي و مفهومي بخشيده است از ديدگاه و نگرش دانشي در فرهنگ، چيزي جز تداركي از براي صورت منطقي حكم حاكم يعني فرهنگ انديشه‌اي جامعه نمي‌توان يافت که طرف‌دار هر محتوايي جزيي باشد، و اين همان واقعيتي است كه آشكارا و تنها و مادامي كه تحت يك ايده‌ي كلي در ‌آيد، به‌گونه‌ي "معدودي" از يك قانون يا به عنوان دانه‌اي از يك اتصال زنجيري و از يك رشته‌ي تشخيص، ارج گذاري مي‌شود.

اما اين‌كه آرمان فرهنگي چگونه بر پيدايش علم اساطيري و پيدايش يك اثر هنري و به‌ويژه بر تركيب و ساختمان آن اثر هنري نظارت مي‌كند که به روشنگري بيشتر مي‌پردازد و همه‌ي مفاهيم فكري هنرمند را به شعله‌ي خويش مي‌سوزاند تا واپسين خمير مايه‌ها، جزء لاينفک و به ادراكات پراكنده مبدل مي‌شود كه در جهان محسوس به گونه‌اي بالفعل به ما نمودار مي‌شود و ‌در صورت يك نظام معنايي و يا گزيده‌اي از معناي يك انديشه، ظاهر مي‌گردد.

هر داده‌اي از يك فرهنگ به يك انديشه، فواره‌اي است از تالاب يك گذرگاه و سرودي ديگر گونه كه آغاز آن با پيدايش يك برگ سبز، سبزتر از بيشه مي‌تراود و سرود عشقي مي‌شود و هميشه ميان شيوه‌هاي جزيي‌كننده يك عصيان بلند بي‌تأثير پيش ميآيد تا آفرينش صورت پذيرد كه اين آفرينش مبناي يك پيدايش تصويري در ذهن است و هر مورد مجسمي صرفاً به‌عنوان مصداقي از يك قانون وسيع است كه نگاشته شده است و هر موردش "در اين زمان" و "در اين مكان" هيچ اهميتي نمي‌تواند داشته باشد جز وقوع يك حادثه، كه اصل و منشأ اين اصل در ذهن هنرمندانه‌ي يك صاحب اثر صورت‌‌پذير مي‌گردد.

تفكر هنرمندانه اگر در ابتدايي‌ترين صورت‌هاي آن نگريسته شود، چنين مهري را بر خود ندارد و چيزي است مثل همان كه بايد باشد و مانند چشمه‌ها هستند که آئينه‌ي زمينند و همانند آن است كه عصمت خود را به آئينه نمي‌فروشند، زيرا در اين شيوه‌ي فكري و انديشه‌اي، داده‌هاي اداركي و شهودي را آزادانه به‌دست نياورده‌اند، تا آنها را با همديگر مقايسه كنند و مرتبطشان دانند، بلكه مُسخَر و اسيرِ ادراك‌هاي شهودي و ناگهاني‌ِ خويش مي‌گردند و تفكر اسطوره‌اي در مقامِ همان تجربه‌ي معنايي قرار مي‌گيرد و در اين جا، حال محسوس، چنان بزرگ است كه هرچيز ديگري را در برابر آن ناچيز مي‌دانيم.

براي شخصي كه دريافت‌هاي او تحت افسون‌هاي تلقي شده از يك جهان‌بيني غيرمذهبي است، اسطوره‌ها حقيقتي هستند كه تو گويي سراسر جهان را در برابر اين حال محسوس مي‌داند و مي‌بايد سراسر، همان محتوايي را داشته باشد كه بي‌ميانجي، باشد. حال، هرچه مي‌خواهد باشد. ولي، علاقه‌ي ديني يك هنرمند او را موظف مي‌كند كه چگونه بايد باشد، چندان كه آگاهي‌اش او را پر مي‌سازد كه چه باشد و جزء اين چه مي‌‌تواند باشد؟

آزادمنشي و عدم رعايت قوائد تحميل ذهنيت به ديگران، هنرمند را در مواضع خود استوار و پايدار مي‌گرداند، هنگامي‌كه يك تجربه به حريم و فضاي ذهني يك استاد يا پيش كسوت راه مي‌يابد طرح و تجربياتي كه از رنگ‌هاي خالص براي طراحي از روي مدل اندوخته است نبايد عيناً به حريم شاگرد و هنرآموز انتقال يابد، بلكه مشاهده و ديد عميق و ناقدانه‌اي است كه چگونگي كاركرد و انديشمندانه‌ي هنرمند را بازمي‌شناساند.

ملاقات‌هايي كه با اساتيد و پيران سرزمين تصورات رنگين در ساختار شخصيت‌هاي هنري مؤثر مي‌افتد بايد همانگونه باشد كه بر هنرمنداني چون سزان، ونگوگ و سورا مؤثر افتاد. و هر استاد مي‌تواند به عنوان رهبري متشخص و صاحب‌نظر در مقوله‌ي هنر كوله‌باري از داشته‌ها و نصايحش را به‌گونه‌اي انتقال بخشد كه نه كام‌ها به ناكامي‌ انجامد و تنها بر هنرمندان مذكور پند و نصايحش را ارزاني دارد. بلكه پشتوانه‌اي براي هنرمندان جوان محسوب گردد و چگونه مورد مطالعه قرار دادن و راه شيوه‌هاي مجدد يافتن را مي‌توان در سال‌هاي تجربه‌آموزي و همچنان كنكاشي در معناي رنگ‌هاي خالص و طرح‌هاي تركيبي و فضاهاي دروني طبيعت و مناظر را به‌گونه‌اي ساده و قابل بحث دانست به‌عنوان شخصيتي بي‌تفاوت كه در پشت فردي جستجوگر است و هنرجو را مي‌يابد كه رهنمون بايدتا در هر كجاي جهان كه يادي از صداقتي يافت، سوداسر عالمِ حقيقت گردد و شيوه و راهش را برطريق و سبيل حقيقت پي ريزد و اين چنين است كه هم انديشان حقيقت و جوياي هر كار و خلق هر اثر، حقيقتي را مي‌آغازند و روزها و روزها بازيافتن و پيوستن به وسعت و زمينه طبيعت از لحاظ ضرورت هنر خيزشي را مي‌پذيرند و بحران هنر معاصر در زمينه‌ي رنگ و طرح، هرچه بنيادي‌تر و عميق‌تر مي‌گردد تا تأثيري مستقيم در ورند رو به تعالي آثار هنري داشته باشد و ابعاد تازه‌اش را به‌هرگونه‌اي كه مي‌‌تواند نمايان ‌سازد. هنرمند معاصر مي‌تواند با جديت به مطالعه وسيع وضع دگرگوني اجتماعش، روند تحول فرهنگي و تأثير نظام‌ و حاكميت‌هاي جهان را در پرتوهاي جهان‌بيني‌اش بررسي نمايد و با جديت به طرح مباحث جهان دست زند، هرچند كه هنر در معناي وسيع و جهاني خود زباني است گويا، اما هيچ‌گاه به مثابه اعلاميه‌اي نخواهد بود كه پيوسته داراي چند ماده واحده باشد و يا قطعنامه‌اي نيست كه به تبع از آن مي‌نهد و بطور قاطعانه نفي مي‌كند و اين سبب مي‌گردد تا به گنجينه‌اي كه آثاري از امواج انساني است دست يابد و اين ميّسر نيست مگر به همت هنرمندي خلاق و توانا كه در جداسازي هر چهره از فلسفه‌اي خاص خود سخن مي‌گويد و در اينجا به‌همين مقدار اكتفا مي‌كند تا به جداسازي چهره‌هاي بشري از چهره‌هاي تابناك مشخصاتي، چون پيامبران و امامان و بزرگواران نيز دوري مي‌جويد و اما در كشيدن چهره‌هايي كه تقدسي تاريخي دارند با گوارش هاله‌اي از نور ذكر و صفا مي‌بخشد و به هيچ وجه در ارائه فرم از عمق نهايي و نورپردازي توسط سايه‌ها و نيم‌سايه‌ها بهره نمي‌گيرد. و خطاي ديد را نيز ناديده مي‌انگارد.

هـ ـ و ـ جنسن، مؤلف كتاب تاريخ هنر درباره‌ي معراج پيامبر و موضوعيت شكل‌پذيري آن در قالب تصوير چنين شرح داده است: از ابتداي قرن هشتم هجري قمري به بعد مصور ساختن نسخ خطي نخست با صحنه‌هاي تاريخي و عمومي و سپس با صحنه‌هايي از زندگي حضرت محمد "ص" در ايران متداول گرديد؛ از آنجايي‌كه تا قبل از اين چنين صحنه‌هايي در هنر مسلمانان ساخته نشده و زمينه‌ي كار براي هنرمندان مينياتوريست آماده نشده بود، هنرمندان براي الهام گرفتن از منبع چگونگي در كار ناچار به منابع هنر مسيحي و بودايي توسل جستند، و نتيجه آنكه اختلاطي عميق و عجيب از عناصر و تشكيل هنر بودايي و مسيحيت در هنر مسلمانان راه مي‌يابد كه گاه عناصر به شكل وضوح ناپيوند خورده و متلاشي شده هستند و گاه و فقط در پاره‌اي از آثار كمياب و بسيار نادر كه نقاشان ديني آگاه و تجربه اندوخته‌اي توانستند حقيقتي كه ذهن و وجدان انسان معاصر و آينده را به واقعيتي رهنمون مي‌گرداند براي دفاع از آن بايستد و بخواهد كه بفهمد و چنين اثري فقط مي‌تواند در معادلات ذهني جهان از پيامي رسا و گويا بهره‌مند گردد و اين رسالت هنر معاصر اسلام است كه با بكارگيري اجزاء و آرمان‌هاي يك اثر بتواند رابطه‌اي منطقي بين ذهن و تفكر خود با مخاطبي كه در اقصاي جهان است برقرار نمايد و يقيناً چنين آثاري نيز بدون ترديد از تحول و دگرگوني مخاطب بي‌نصيب نخواهد ماند.

در همه‌ي اين جمله از آثار هنري، يك مفهوم نهايي نهفته است و آن، همان نفي سايه و تيره‌گي است و اگر هم دفاع از سايه‌اي باشد، در لفافه‌اي، رد همان سايه خواهد بود و حتي همان سايه بسيار كم‌رنگ است كه برخي را در شدت يك ستايش نور شديد كه حدوداً نزديك همان سايه است مي‌توان ديد و اما همواره فضاي خارج از آن سايه مزين به گل‌هاي سرخ و زرد و سپيدي است كه بر تن سبز يك رويشي همين‌گونه موج مي‌زند و يقيناً سويي ديگر، خالقي است كه بر پيكر رنگي انديشه‌اي موج گونه درنوساني تند حركت دارد كه پرفروغ‌ترين لحظه‌ي فعاليت خويش را كسب مي‌نمايد و پس از آن با آرايشي ديگر به كاري تازه مي‌پردازد.

اما هنرمندي كه پايه و اساس كار خود را در جهت، مخالفت با قوائد جاري در ساختن يك اثري كه بدور از ذهنيت‌هاي تو و من باشد، استوار مي‌گردد و در طول تاريخ از شخصيت‌پردازي و چهر‌ه‌نگاري نيز دوري مي‌جويد و شبيه‌سازي را كه در آن، خود حركتي است. محدود، در كنار علم بررسي و تصوير كرد‌ه‌اند که مي‌توان اين عدم تشابه را در آثار دوره‌هاي تاريخي هر ملل جستجو كرد.

در قرآن كريم آمده است كه: "پاكي از آن خداوندي است كه بنده خويش را شبانگاهي، سير داد از مسجدالحرام در مكه تا مسجدالقصي، مسجدي كه گرداگرد آن را بركت داديم تا به او، آيات و نشانه‌هاي خويش را نشان دهيم"، (سوره‌ي اسرا)، هنرمندان و شاعران مسلمان بعدها شرح و تفصيل زيادي بر اساس روايات به اين خلاصه افزوده‌اند:

معراج از مسجدالقصي در بيت‌المقدس آغاز شد، آن‌هم به راهنمايي جبرئيل ملك مقرب، حضرت محمد "ص" بر هفت فلك صعود كرد و در آنجا انبياي پيش‌قدم خويش از جمله آدم و ابراهيم و موسي و عيسي را ديد تا به پيشگاه الهي رسيد، چنانكه معروف است، پيغمبر اسلام با اسبي به نام "بُراق" به آ‌سمان پرواز كرد كه سفيد و كوچك‌تر از ماديان و بزرگ‌تر از "الاغ" بود و چهره‌اي شبيه آدميان داشت كه برخي از هنرمندان آن را با دو بال تصوير كرده‌اند. در نقاشي مسلمانان بال‌ها به‌صورت حلقه‌اي به دور گردن براق تصوير شده است.

دراين‌باره چنين به نظر مي‌رسد كه اگر نويسنده يا هنرمند در اين دوره از آثار از حيث موضوع و خلاقيت تحت تأثير تركيب‌بندي‌هاي بياني هنر اروپائيان واقع شده‌اند. اما هيچ‌گاه در نوع ارائه فرم كه خاص هنر مسلمانان بوده است تحت نفوذ هنرهاي بيگانه قرار نگرفته‌اند. البته، تأثيرات نورپردازي و چند وجهي قرار دادن موضوع را به وضوح شاهد هستيم، البته در مقام ذكر نمونه مي‌توان از معراج‌نامه و خاورنامه از رديف برجسته‌ترين آثاري نام برد كه در زمينه‌ي حفظ موضوع با رعايت قوانين و پايه‌هاي فلسفي در هنر به‌وجود آمده‌اند و در تاريخ هنر مسلمانان به نظاير آنها كمتر برمي‌خوريم. در اين آثار نه تنها فرم، بلكه محتوا نيز در يك چهارچوب هماهنگ و منسجم قرار گرفته است.

عموماً هنرمندان مسلمان كه در دوره‌هاي پيشين زيسته‌اند و به‌خصوص اكثر هنرمندان معاصر باتوجه به اينكه مفاهيم بيان فلسفي ـ هنري و انديشه‌اي هنر مسلمين را شناخته و بازيافته‌اند. خاستگاه هنر مسلمانان را با آگاهي كامل و روش ترسيمي صورهاي مختلفه را نيز سينه‌به‌سينه از نسلي به نسل ديگر انتقال داده‌اند و در ترسيم آثار هنرمندانه‌اي كه پشتوانه‌ي مذهب و انديشه‌ي الهي داشته است تلاشي مستمر و صورت‌پذير واقع شده است. در اينجا جا دارد اشاره نمائيم كه با تمام دقت‌نظري كه در بيان اسلوب و شيوه‌هاي اين طراحي‌ها صورت گرفته است در تشريح اجزاء آن چنانكه بايد دقتي صرف نگرديده تا با اصل آن حركات موشكافانه آشنايي پيوند خورد.

همانطور كه اشاره رفت عناصر پايين حركات ذهن و سيال ذهن، عناصر تشكيل‌دهنده‌ي خاكستري‌ها، سايه‌ها و نيم‌سايه‌ها، قلم‌پردازي‌ها، قلم‌گيري‌هاي دو جانبه، عنصرهاي خم و ساقه، خطوط كناره و نازكاري نماها، همه توجهاتي هستند كه در شيوه‌ي شكل‌دهي آثار حقيقي مي‌توانند مفيد و مؤثر باشند. لذا جاي بحث فراوان دارد تا با كمي امكانات و منابع تحقيقي هنرمندان جستجوگر در رفع فقدان‌هاي عدم دسترسي به دنياي پنهاني با شيوه‌هاي گوناگون و در رفع كمبودهاي تكنيكي بكوشند تا ناممكن‌ها را با تحقق بخشيدن به مرزهاي شناخت، به ممكن نزديك دارند و هرچه بيشتر در رساندن مخاطب به مفاهيم جديد و تحليل‌هايي عميق، دقيق و نوين، دنياي معنايي و پيرامونِ "هنرِ معاصر اسلام" را بشكافند.


 
نظر کاربران

ارسال نظر
نام و نام خانوادگی  

پست الکترونیکی    

نظر شما  
 

 
اخبار پربیننده  
گزارش تصویری  
نظرسنجی  
خرید اثر توسط آقای مرادخانی در حراج تهران یک کار فرهنگی بود یا یک پز سیاسی با پول بیت المال؟





   
آخرین اخبار  
افتتاح نمایشگاه انفرادی بهار بینش در گالری نگر
نمایشگاه آثار استاد فرشچیان با عنوان «اصالت و نوآوری» در نخجوان
نگارخانه مهر میزبان «رنگ پاییزی»
افتتاح گالری "امروز" در اصفهان
41 افتتاحیه و 49 فرصت گالری گردی در آدینه سوم آذر ماه
فراخوان رقابت سالانه معماری Zero
فراخوان نمایش و فروش آثار در UGallery.com سانفراسیسکو
فراخوان مسابقه برترین های طراحی داخلی
فراخوان چهارمین دوره مسابقه طراحی سازه نجات تخم مرغ
فراخوان ملی خوشنویسی و نقاشی‌خط ستون بیستون
فروش اثر هنری بزرگمهر حسین پور به نفع زلزله زدگان
تعویق نمایشگاه نقاشی " نوستالژی دهه شصت"
نمایشگاه گروهی نقاشی تحت عنوان "مواجهه" در گالری تم
برپایی نمایشگاه گروهی پارچه سازی در گالری ژینوس
افتتاحیه نمایشگاه نقاشی های علی شایسته در گالری طراحان آزاد


 

   صفحه اصلی | اخبار | جشنواره ها  | گالری ها | بین الملل  | اقتصاد هنر  | گزارش تصویری | مشاوره خرید و فروش آثار هنری | تماس با ما | درباره ما | پیوندها | آرشیو
تمامی حقوق این سایت متعلق به پایگاه خبری ایوانا است.
Powerd by MediaGraph